بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام
و بیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند
اما تو،اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی،زبانم می گوید
زبانم می گوید:به امید روزی که روزگارت
سیاه تر از پر کلاغ،تیره تر از غروب
و غمگین تر از غم جدایی باشد
اما دلم می گوید به امید روزی که
آشیانت بالاتر از آشیان عقاب
چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت
بر لبانت لبخند و صدهزار پری کنیزت باش
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشون بی همنفس کز میکنن کنج قفس
نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شاهدونه فکر میکنن خداشونه
یه عمر بی حبیب اند با آسمون غریبند
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبند
تو آسمون ندیدند خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره
چه می دونن به چی میگن ستاره
دنیا که یا بهاره
چه می دونند عاشق میشه چه آسون
پرنده زیر بارون
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
گر حال تو همچون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
ای وای به حال هر دوی ما
خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم،مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را،مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت،دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه،می کند فریاد،می شود خسته،مرا تنها تو نگذاری خداوندا