دسته
وبلاگ من در جوان بلاگ
وبلاگ دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 16672
تعداد نوشته ها : 53
تعداد نظرات : 86
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

  یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 1 1389 18:36

قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند...
دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...
مهربانم!
چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم...
چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم...
چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند...
هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند...
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها, من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور
جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......

 

دسته ها :
چهارشنبه دوم 10 1388 22:23
آخر دل ما را تو فنا کردی و رفتی
بیهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ امیدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی
در توانم نبود دوری و هجر تو عزیز
گو که خواب است که اینگونه جفا کردی و رفت
دسته ها :
سه شنبه سیم 4 1388 12:32

وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی ــ از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستی ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من می میرم......... 

دسته ها :
پنج شنبه سوم 2 1388 13:2

                

اگر با گریه دریایی بسازم،اگر با خنده رویایی بسازم،اگر خنده شود در من فراموش،اگر گریه شود با من هم آغوش،تو را هرگز نخواهم کرد فراموش.

 

 من از نهایت شب حرف میزنم،من از نهایت تاریکی حرف میزنم،اگر به خانه من آمدی،برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

 

اگر کسی رو دوست داری بهش بگو چون قلب ها بخاطر کلمات نگفته شکسته میشن.

دسته ها :
جمعه بیست و هشتم 1 1388 12:0

شاید آن روز که سهراب (سپهری) نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.باید این اینطور نوشت : هر گلی هم باشی چه شقایق ، چه گل پیچک ، و یاس ، زندگی اجبار است ، زندگی در گروی فاصله هاست.فاصله تلخ ترین خاطره هست.
دسته ها :
جمعه بیست و هشتم 1 1388 11:39

 بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام

و بیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند
اما تو،اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی،زبانم می گوید
زبانم می گوید:به امید روزی که روزگارت
سیاه تر از پر کلاغ،تیره تر از غروب
و غمگین تر از غم جدایی باشد
اما دلم می گوید به امید روزی که
آشیانت بالاتر از آشیان عقاب
چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت
بر لبانت لبخند و صدهزار پری کنیزت باش


پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشون بی همنفس کز میکنن کنج قفس
نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شاهدونه فکر میکنن خداشونه
یه عمر بی حبیب اند با آسمون غریبند
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبند
تو آسمون ندیدند خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره
چه می دونن به چی میگن ستاره
دنیا که یا بهاره
چه می دونند عاشق میشه چه آسون
پرنده زیر بارون
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی

 

گر حال تو همچون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
ای وای به حال هر دوی ما

 

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 1 1388 18:15

 

شهر اول : نگاه و دلربایی
شهر دوم : دیدار و آشنایی
شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی
شهر چهارم : بهانه،فکر،جدایی
شهر پنجم : بی وفایی
شهر ششم : دوری و بی اعتنایی
شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی

دسته ها :
چهارشنبه نوزدهم 1 1388 12:10

در دایره ای که آمد و رفتن ماست

او را نه بدایت،نه نهایت پیداست

کس می نزد دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا 

 

درون سینه آهی سرد دارم،رخی پژمرده،رنگی زرد دارم،ندانم،عاشقم،مستم،چه هستم؟همی میدانم دلی پر درد دارم

همون گوی و همون میدون،رخ افسرده،دلم گریون،میون دوزخ و برزخ،بازم روزای سرگردون

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

عشق یعنی : طغیان دل اما لب فرو بستن ، عشق یعنی : با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما
کسی جرمی نکرده،گر به ما
این روزها عشقی نمی روزه
بهایی داشت این دل در پیشترها
که در این روزها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره

 

با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود،در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
شکوه بسی شنیده ام،از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر،زمزمه دگر کنم
چاره کار ما تویی،یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر،مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم،تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی،حکم سحرگاه توی

 

دسته ها :
شنبه پانزدهم 1 1388 11:8

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت،کاش میشد اندکی بهتر نوشت،کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی،داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
دسته ها :
چهارشنبه دوازدهم 1 1388 14:7